
امروز این تصویر منو جادو کرده و بعد از گذشت دو سه ساعت هنوز نتونستم از دستش فرار کنم . تو این تصویر که آدمهاشم بخشی هماهنگ از طبیعت هستند همه عناصر تصویر اعم از برف و آسمان و زمین و گوزن و کوهها و درختها و پدر و مادر و فرزند همگی همگون و در صلح کامل در کنار یکدیگر زندگی می کنند و زمان هیچ نقشی رو در فضای کلی این تصویر و حتی مجموع زندگی ایفا نمیکنه
و در دنیای جادویی و کوانتومی ذهنم اون پسر بچه رو در یک شهر بزرگ و بدون در و پیکر مثل نیویورک یا تهران و پکن تصور می کنم که با یک کیف کوچک مهد کودک که دو تا لقمه نان و کالباس توش چپیده شده دست باباش رو داره و دنبال پدرش داره با قدمهای کوچکش میدوه تا بتونه با پدرش همقدم بشه و پدرش اونو به موقع به مهد کودک برسونه تا بعدش خودش بره سر کار .و این پسرک تا ساعت 4 یا 5 بعد از ظهر در یک جای غریب و بیگانه بسر ببره تا مادر خسته و بیحوصله اش بیاد دنبالش و بقیه ماجرا .......
به عنوان کسی که این زندگی طبیعی رو البته نه به این پر رنگی تجربه کردم - میتونم بگم کسی که با طبیعت خالص ، یگانه میشه هیچوقت با شهر و آپارتمان اخت و همگون نمیشه .....هیچوقت و همیشه بیگانه ایی در شهره .......
و باید این تصاویر رو در بخش افسانه های کهن بایگانی کرد و اصلاً نمیشه به عنوان یه عکس واقعی بهش نگاه کنی :
پسری سوار بر یک گوزن قطبی ؟؟؟؟؟؟آنهم در فضای یک زندگی واقعی و نه در یک سیرک یا باغ وحش و یا یک نمایش؟؟؟؟؟؟؟ مگه میشه ؟؟مگه داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: متین نجفی