
هنوز یه کم حافظه برام باقی مونده و من هنوز یه کم آلیس هستم و میدونم که در حال سپری کردن روزهای نخست تابستانیم ولی من احساس یه گمشده در دشتهای پهناور یخزده و برفی در دل یک زمستان طولانی و بی پایان رو دارم .... سوز سرما مغزمو داره از کار میاندازه و من دیگه به هیچ چیزی نمیتونم فکر کنم به هیچ چیز .
برچسب: تابستان,
نویسنده: متین نجفی